لنئونارد: هنوز نمی دونم همسرم چند وقته که مرده. مثل این می مونه که من توی تختخواب بیدار شده باشم و اون کنارم نباشه. به این خاطر که رفته باشه دستشویی یا یه همچین چیزی. اما به نوعی فقط می دونم که اون دیگه هیچ وقت به تختخواب برنمی گرده. اما نمی خوام وقتی صبح بیدار می شم فکر کنم اون هنوزم زنده ست؛ در حالی که اینجا خوابیدم و نمی دونم چند وقته تنهام.
June 03, 2011
Match Point
کریس : نولا آسون نبود . ولی موقعی که وقتش رسید من تونستم ماشه رو بکشم . هیچ وقت نمی دونی که همسایه هات کیا هستن تا وقتی که یه بحران پیش بیاد . یاد می گیری که چطور احساس گناه رو زیر قالی پنهان کنی و به زنده گی ادامه بدی . مجبوری . و الا تو رو می شکنه .
Match Point
کریس : چه بد شانسی ای . من هر چه قدر که سعی می کنم نمی تونم زنم رو حامله کنم و حالا به محض اینکه تو محافظ نداری حامله می شی .
نولا : به خاطر اینه که تو منو دوست داری و اونو دوست نداری .
کریس : تعبیر تو اینه ؟
نولا : این یه بچه ست که از یه هیجان خالص به وجود اومده نه به وسیله ی یه پروژه ی باروری .
نولا : به خاطر اینه که تو منو دوست داری و اونو دوست نداری .
کریس : تعبیر تو اینه ؟
نولا : این یه بچه ست که از یه هیجان خالص به وجود اومده نه به وسیله ی یه پروژه ی باروری .
Match Point
اون مردی که گفت من ترجیح می دم خوش شانس باشم تا خوب ، عمق زنده گی رو دیده بود . افراد از اینکه با شرایطی مواجه بشن که شانس تأثیر زیادی در زنده گی داره واهمه دارن . فکر اینکه خیلی چیزا از کنترل آدم خارج بشه وحشتناکه . در یه مسابقه لحظاتی هست که توپ به تور برخورد می کنه و در یک آن ممکنه عقب بره یا جلو . با یه مقدار شانس جلو می ره و برنده می شی یا شاید نره و بازنده می شی .
IMDbJune 02, 2011
The Joneses
استیو : من به همه ی شما دروغ گفتم . من استیو جونز نیستم . این زن من نیست ، اینا بچه های من نیستن و این هم خونه ی من نیست . به من پول می دن تا این ماشین و این لباسا رو به شما نشون بدم . به من یه عالمه پول می دن که دروغ بگم و تظاهر کنم که دوست شمام . برای اینکه آدمایی مثل شما ، آدمایی مثل لری برن بیرون و وسایلی که من دارم رو بخرن . وسایل من و وسایل خانواده ی کامل و بی نقصم .
May 28, 2011
Rabbit Hole
بکا : فکر می کنی اونا حقیقت دارن ؟
جیسون : دنیا های موازی ؟ فکر می کنم که یه علم اولیه ست . اگر فضا نامحدود باشه ، هر چیزی ممکنه
بکا : پس جایی اون بیرون من چی کار می کنم ؟ دارم پنکیک می پزم ؟ یا توی یه پارک آبی هستم ؟
جیسون : حتمن ! هر جفتش ، هر جایی ممکنه . می دونی .. من فکر می کنم بر اساس قانون احتمالات ، هزاران نفر مثل من و هزاران نفر مثل شما اون بیرون هستن
بکا : آره .. و این فقط نمونه ی غمگینی از ماست . ولی نمونه های دیگه ای هم هست که برای اونا همه چیز رو به راهه
جیسون : بسته گی داره که به علم معتقد باشی
بکا : از این فکر خوشم میاد . فکر خوبیه . یه جایی اون بیرون من اوقات خوبی دارم
May 10, 2011
Sweet November
سارا : اگر تو الآن بری ، همه چیز برای همیشه عالی باقی می مونه . همه ی چیزی که ما داریم اینه که تو چه جوری منو به خاطر بسپاری . و من می خوام که این خاطره محکم و زیبا باقی بمونه . اگر تو من رو اینجوری به خاطر بیاری می تونم با همه چیز مقابله کنم . همه چیز ..
May 09, 2011
Head in the Clouds
گیلدا : گاهی وقتا یه آدم غریبه رو می بینی که یه جورایی با بقیه فرق داره و فکر می کنی باید سر صحبتو باهاش باز کنی به خاطر اینکه ممکنه اون آدومو دیگه هرگز نبینی . به هرحال اینا همش سرنوشته . من باید اون شب توی کمبریج به اتاقت میومدم .
IMDbMay 03, 2011
Modern Family
کلیر : نیازی نیست بچه هاتون بدونن که قبل از اینکه به دنیا بیان شما چه جور آدمی بودین ؛ فقط کافیه بدونن که شما چه جور آدمی می خواستین باشین !
Season2.Episode2
IMDbCast Away
چاک : هر دوی ما معادلات رو حل کردیم . کِلی حساب کرد و دونست که باید فراموش کنه . منم محاسبه کردم و دونستم که اونو از دست دادم ؛ چون قرار نبود از اون جزیزه بیام بیرون . قرار بود اونجا بمیرم ، کاملن تنها . تنها گزینه ای که داشتم و تنها چیزی که می تونستم کنترل کنم این بود که کی و کجا و چطور این اتفاق می افته . پس یه طناب درست کردم و رفتم بالای کوه که خودم رو دار بزنم اما شاخه ی درخت شکست . پس من حتا اون طور که می خواستم هم نمی تونستم خودم رو بکشم . من بر هیچ چیزی قدرت نداشتم ؛ و اون موقع بود که این احساس مثل یه پتوی گرم به سراغم اومد . دونستم که یه جوری باید زنده بمونم . یه جوری باید به نفس کشیدن ادامه بدم ، حتا اگر هیچ امیدی وجود نداشته باشه . تمام منطقم بهم می گفت که دیگه هیچ وقت اینجا رو نمی بینم . پس این کار رو کردم و زنده موندم . به نفس کشیدن ادامه دادم و بعد ، یک روز اون منطق کاملن اشتباه از آب در اومد چون جریان آب برام یه بادبان آورد . و حالا اینجام . من برگشتم توی ممفیس و حالا دارم با تو حرف می زنم ؛ توی لیوانم یخ دارم و دوباره اونو برای همیشه از دست دادم .. از اینکه کِلی رو ندارم خیلی ناراحتم اما ازش سپاسگزارم که توی جزیزه همیشه با من بود . حالا می دونم که باید چی کار کنم . باید به نفس کشیدن ادامه بدم چون فردا خورشید طلوع می کنه . کی می دونه که جریان آب با خودش چی میاره ؟
May 02, 2011
(500) Days of Summer
تام : تو هیچ وقت نمی خواستی دوست دختر کسی باشی و الآن همسر یک نفر شدی !
سامر : خودم هم غافلگیر شدم .
تام : فکر کنم هیچ وقت نتونم این موضوع رو بفهمم .
سامر : من فقط یه روز از خواب بیدار شدم و فکر کردم که هیچ وقت به تو مطمئن نبودم .
تام : می دونی از چی دارم می سوزم ؟ فهمیدن اینکه هر چیزی که تو بهش اعتقاد داری و فکر می کنی کامله ، عین مزخرف باشه ! مسخره ست . سرنوشت ، جفت های معنوی ، عشق واقعی و همه ی اون داستانای بچه گونه عین مزخرف بودن . حق با تو بود . باید به حرفت گوش می دادم .
سامر : فکر کنم به خاطر اینه که من توی یه رستوران نشسته بودم و داشتم یه مجله می خوندم و بعد یه مردی اومد طرفم و در موردش ازم سؤال کرد و اون حالا شوهر منه .
تام : آره . خب که چی ؟
سامر : خب اگه اون موقع می رفتم سینما چی می شد ؟ اگه واسه ناهار می رفتم یه جای دیگه چی ؟ اگه 10 دقیقه دیر تر می رفتم اونجا چی می شد ؟ اون اتفاق باید می افتاد ؛ و من دائم دارم به این فکر می کنم که تام راست می گفت ..
سامر : خودم هم غافلگیر شدم .
تام : فکر کنم هیچ وقت نتونم این موضوع رو بفهمم .
سامر : من فقط یه روز از خواب بیدار شدم و فکر کردم که هیچ وقت به تو مطمئن نبودم .
تام : می دونی از چی دارم می سوزم ؟ فهمیدن اینکه هر چیزی که تو بهش اعتقاد داری و فکر می کنی کامله ، عین مزخرف باشه ! مسخره ست . سرنوشت ، جفت های معنوی ، عشق واقعی و همه ی اون داستانای بچه گونه عین مزخرف بودن . حق با تو بود . باید به حرفت گوش می دادم .
سامر : فکر کنم به خاطر اینه که من توی یه رستوران نشسته بودم و داشتم یه مجله می خوندم و بعد یه مردی اومد طرفم و در موردش ازم سؤال کرد و اون حالا شوهر منه .
تام : آره . خب که چی ؟
سامر : خب اگه اون موقع می رفتم سینما چی می شد ؟ اگه واسه ناهار می رفتم یه جای دیگه چی ؟ اگه 10 دقیقه دیر تر می رفتم اونجا چی می شد ؟ اون اتفاق باید می افتاد ؛ و من دائم دارم به این فکر می کنم که تام راست می گفت ..
(500) Days of Summer
سامر : من دوست دارم مال خودم باشم . روابط آدمو درگیر می کنه و باعث زجر کشیدن آدما می شه . کی همچین چیزی رو می خواد ؟
تام : پس اگه عاشق بشی چی می شه ؟
سامر : تو که بهش اعتقاد نداری ؟ داری ؟
تام : اون عشقه ، بابانوئل که نیست !
سامر : من رابطه های زیادی داشتم اما فکر نمی کنم تا حالا همچین چیزی رو دیده باشم .
تام : خب فکر کنم داری اشتباه می کنی .
سامر : خب من کجای کارو اشتباه می کنم ؟
تام : فکر کنم وقتی اونو حس کنی خودت بفهمی .
تام : پس اگه عاشق بشی چی می شه ؟
سامر : تو که بهش اعتقاد نداری ؟ داری ؟
تام : اون عشقه ، بابانوئل که نیست !
سامر : من رابطه های زیادی داشتم اما فکر نمی کنم تا حالا همچین چیزی رو دیده باشم .
تام : خب فکر کنم داری اشتباه می کنی .
سامر : خب من کجای کارو اشتباه می کنم ؟
تام : فکر کنم وقتی اونو حس کنی خودت بفهمی .
May 01, 2011
Love and Other Drugs
جیمی : دوستت دارم .
مگی : نه نداری .
جیمی : تو متوجه نیستی . هرگز قبلن اینو به کسی نگفته بودم .
مگی : حتا به پدر و مادرت هم نگفته بودی ؟
جیمی : نه .
مگی : خدای من . تو که از منم داغون تری ! من یه بار به یه گربه گفتم !
IMDb
مگی : نه نداری .
جیمی : تو متوجه نیستی . هرگز قبلن اینو به کسی نگفته بودم .
مگی : حتا به پدر و مادرت هم نگفته بودی ؟
جیمی : نه .
مگی : خدای من . تو که از منم داغون تری ! من یه بار به یه گربه گفتم !
IMDb
April 30, 2011
You've got Mail
کاتلین : دیشب من اومدم که ببینمت و تو اونجا نبودی . ای کاش می دونستم چرا ؟ احساس احمق ها رو داشتم . وقتی منتظر بودم یه نفر اومد ، مردی که زنده گی حرفه ای منو تبدیل به جهنم کرده ؛ و اتفاقی که افتاد شگفت انگیز بود . من قادر بودم برای اولین بار دقیقن همون چیزی که دلم می خواد رو درست همون موقعی بگم که دلم می خواد ! و البته بعد از اون احساس خیلی بدی داشتم . درست همون طور که تو گفته بودی .
IMDbApril 28, 2011
chasing liberty
بن : فکر می کنی اگه ببوسمت محافظات منو با تیر می زنن ؟
آنا : نه ؛ ولی اگه این کارو نکنی خودم با تیر می زنمت !
IMDb
آنا : نه ؛ ولی اگه این کارو نکنی خودم با تیر می زنمت !
IMDb
The Switch
سباستین : تا حالا از این نترسیدی که مرض پارکینسون بگیری ؟
والی : از پارکینسون نه خیلی اما اگر دروغ نگم من مالیخولیا دارم .
سباستین : چی هست ؟
والی : اینکه فکر کنی یه مرضی داری که واقعن نداری !
IMDb
والی : از پارکینسون نه خیلی اما اگر دروغ نگم من مالیخولیا دارم .
سباستین : چی هست ؟
والی : اینکه فکر کنی یه مرضی داری که واقعن نداری !
IMDb
April 19, 2011
Scent of a Woman
فرانک : می دونی چه چیزی منو توی این سال ها نگه داشته ؟ فکر اینکه یه روزی بتونم یه زنی رو توی بغلم بگیرم و پاهاش به دُر ِ من بپیچه و وقتی که صبح هم بیدار بشم اون هنوز پیشم باشه .
IMDb
IMDb
Scent of a Woman
فرانک : تو نمی خوای بمیری
چارلی : تو هم نمی خوای
فرانک : یه دلیل برام بیار که نخوام بمیرم
چارلی : دو تا دلیل برات میارم : هم می تونی تانگو برقصی و هم می تونی سوار ماشین فراری بشی ، بهتر از هر کسی که تا به حال دیدم .
IMDb
چارلی : تو هم نمی خوای
فرانک : یه دلیل برام بیار که نخوام بمیرم
چارلی : دو تا دلیل برات میارم : هم می تونی تانگو برقصی و هم می تونی سوار ماشین فراری بشی ، بهتر از هر کسی که تا به حال دیدم .
Scent of a Woman
فرانک : دنا می خوای تانگو یاد بگیری ؟
دنا : الآن ؟
فرانک : یادت می دم بدون هزینه . نظرت چیه ؟
دنا : خب من یه کم می ترسم .
فرانک : از چی ؟
دنا : می ترسم نکنه اشتباه کنم .
فرانک : در تانگو هیچ اشتباهی وجود نداره . مثل زنده گی که نیست ! ساده ست . کاری نداره . رقص عالیه . اگر اشتباه کردی اصلن مهم نیست ، فقط به رقص ت ادامه بده .
دنا : الآن ؟
فرانک : یادت می دم بدون هزینه . نظرت چیه ؟
دنا : خب من یه کم می ترسم .
فرانک : از چی ؟
دنا : می ترسم نکنه اشتباه کنم .
فرانک : در تانگو هیچ اشتباهی وجود نداره . مثل زنده گی که نیست ! ساده ست . کاری نداره . رقص عالیه . اگر اشتباه کردی اصلن مهم نیست ، فقط به رقص ت ادامه بده .
Subscribe to:
Posts (Atom)



















