هاوارد: تا حالا به خواهرت گفتی که شلدون یه بار از بیل گیتس کتک خورده؟ راج: گیتس یه سخنرانی توی دانشگاه داشت، شلدون بلند شد و گفت اگه یه ذره کمتر واسه بچههای مریض آفریقایی وقت میذاشتی شاید میتونستی بیشتر روی ویندوز ویستا کار کنی!
لئونارد: فکر نمیکنم پنی دلش بخواد من برم. شلدون: خب یعنی دلتنگ شدن اون یک حالت احساسیه که تو رو خوشحال میکنه؟ لئونارد: آره. شلدون: خب ما میدونیم که لازمهی دلتنگ شدن، رفتن توئه پس منطق حکم میکنه که تو بری.
فیبی: شماها به نیمهی گمشده اعتقاد دارید؟
ریچل: آره من بهش اعتقاد دارم. برای هرکس توی دنیا یه نیمهی گمشده وجود داره. و میدونی چهجوری باید پیداش کنی؟ دنبالش نگرد! به خاطر همینه که من دیگه دنبال راسل کرو نمیگردم.
تام: اون از مارگاریت و هاپر خوشش میاد و حدود 20 دقیقه راجع به موزماهی با هم حرف زدیم. ما خیلی با هم تفاهم داریم، دیوونه کنندهست.
ریچل: چون یه دختر خوشگل از همون مزخرفاتی خوشش میاد که تو دوست داری دلیل نمیشه که عاشقش بشی.
الینا: چرا نمیذاری آدما چهرهی خوب تو هم ببینن؟ دیمن: چون وقتی آدما خوبی ببینن انتظار خوبی دارن؛ و من نمیخوام زندهگیمو بر اساس انتظارات آدمای دیگه بنا کنم.
هیوگو: من همیشه تصور میکردم که کل دنیا یه ماشین بزرگه. میدونی.. ماشینها هیچوقت قطعهی اضافی ندارن؛ اونها همیشه شامل قطعاتی میشن که لازمش دارن. پس فکر کردم که اگه همهی دنیا یه ماشین بزرگ باشه، من نمیتونم یه بخش اضافی باشم. من به دلیلی باید اینجا باشم.
هیوگو: هر چیزی هدفی داره. حتا ماشینها. ساعتها زمان رو میگن، قطار ها تو رو به جایی میبرن؛ اونا کاری رو میکنن که قراره انجام بدن. شاید به خاطر همینه که وسایل خراب منو ناراحت میکنن چون نمیتونن کاری رو که قرار بوده انجام بدن. شاید آدما هم همینطور باشن. اگه هدفت رو از دست بدی مثل اینه که خراب شدی.
جان: هیچوقت نفهمیدم مردم چرا تمام اطلاعاتشون رو توی این سوشال نتوورکها میذارن؛ البته این کار ما رو توی سی آی اِی راحتتر میکنه.
فینچ: البته. منم به خاطر همین ساختمش.
جان: یعنی میخوای بگی تو بودی که تمام این سوشال نتوورکها رو ساختی؟
فینچ: دستگاه ما اطلاعات بیشتری میخواست. شکل هندسی ارتباط اجتماعی مردم، روابطشون با همدیگه.. دولت سالها داشت سعی میکرد این چیزا رو بفهمه. آخرش معلوم شد مردم خودشون خوشحال میشن داوطلبانه اطلاعاتشون رو بدن! در ضمن این کار سود خوبی هم داشت.
ژان پیر: چهل و هفت رونین رو میشناسی؟
سم: نه.
ژان پیر: چهل و هفت سامورایی که به استاد شون خیانت شد و توسط یک استاد دیگه به قتل رسید. اونا به رونین تبدیل شدن؛ ساموراییهای بدون استاد. به خاطر خیانت یکی دیگه رسوا شدن. سه سال نقشه کشیدند و مثل راهزنها رفتار کردن و تظاهر به غارتگری و حتا دیوانهگی کردن. و یه شب یورش بردن به قصر کسی که به استادشون خیانت کرده بود و اونو به قتل رسوندن.
سم: قشنگ بود. خوشم اومد. تو مایههای کار خودمه.
ژان پیر: و یه چیز دیگه هم هست. هر چهل و هفت نفر شون سپوکو انجام دادن. یعنی خودکشی مذهبی در محوطهی قصر.
سم: خب از اینش زیاد خوشم نیومد.
ژان پیر: رمز جنگجو، مبارزه طلبیه. میفهمیش دیگه نه؟ ولی یه چیز دیگه هم هست. تو میفهمی که یه چیزی به غیر از خودت هست که باید در خدمتش باشی؛ و وقتی اون نیاز از بین بره، وقتی باور از بین بره، تو چی هستی؟ مردی بدون استاد.
کلر: خب فهمیدم. شما دوتا عمدن فرند ریکوئست منو اکسپت نمیکنید! بقیه همه منو اکسپت کردن. پدرتون، دایی میچل، ادل! درسته! ادل قبول کرد که دوست من باشه! ولی دخترام نه!
الکس: آمممم، ولی فکر کنم شما فقط فنِ ادل شده باشیدا..
کلر: چیه که اینقدر خصوصیه که من نباید ببینم؟!
هیلی: هیچی!
کلر: پس شما فقط نمیخواید دوست من باشید.. عالیه. از الآن میتونم استتوس بعدیم رو ببینم که نوشتم دخترای من یه هیولان!
کلر: چرا شماها فرند ریکوئست منو توی فیسبوک اکسپت نکردید؟
هیلی: یادمه تو گفته فیسبوک فقط واسه جووناس.
الکس: و مردم واسه جلف بازی اونجا میرن!
کلر: خب من فهمیدم که آدم نمیتونه جلوش وایسه. البته نه اینکه جلف بازی در بیاره! اون هنوزم بده. اما مشکلی نیست که آدم با چندتا از دوستای قدیمیش یه گپی بزنه و یه سوشال نتوورک با بهترین دوستاش داشته باشه.
لوک: سوشال نتوورکینگ یا سوشال نات وورکینگ؟!
کلر: ما باید یه عکس خانوادهگی توی قایق از خودمون بگیریم. فکر کنم مد شده باشه! خب فرند ریکوئست منو اکسپت کنید.
الکس: شرمنده مامان اما ما هیچ ریکوئستی دریافت نکردیم.
هیلی: آره میدونی اونجا کلی مانع هست تا آدمو از شر آدمای عجیب و غریب محافظت کنه.
کلر: باشه دوباره ریکوئست میفرستم.
الکس: آره لطفن بفرست.
[الکس و هیلی رو به دوربین]
الکس: لطفن نفرست! ما همون دفعهی اول فرند ریکوئستشو دیدیم اما ایگنورش کردیم!
هیلی: نمیتونم ببینم مامانم اون اطراف پرسه میزنه و میبینه من توی پارتیها چیکار میکنم!
الکس: یا از مسافرتهای خانوادهگی با لباسای قدیمی و احمقانه عکس بذاره!
[پنی در حال گریه] ..
شلدون : چرا گریه میکنی ؟
پنی : چون من یه احمقم .
شلدون : ولی این که دلیل نمیشه گریه کنی. آدم وقتی گریه میکنه که ناراحت باشه. مثلن من گریه میکنم چون بقیه ی مردم احمقن و این ناراحتم میکنه.