رابین: من هیچوقت اینو [حاملهگی] رو نمیخواستم. البته نخواستن ِ چیزی یه مسئلهست و اینکه بهت بگن هیچوقت نمیتونی داشته باشیش یه مسئلهی دیگهس. فکر کنم خوبه که آدم بدونه اگه یه روز نظرش عوض شد، هنوزم میتونه اون کار رو انجام بده. ولی الآن یک دفعه اون انتخاب ازم گرفته شده.
فردو: چطور جرأت میکنی بیای به لاسوگاس و با آدمی مثل "مو گرین" اینجوری برخورد کنی؟
مایکل: تو برادر بزرگتر منی و من دوستت دارم اما در مقابل خانوادهت هرگز طرفداری ِ کس دیگهای رو نکن. هرگز.
ریچل: فکر نمیکنی که به اندازهی کافی مشروب خوردی؟!
فیبی: دارم به بچهها کمک میکنم.
ریچل: آخه مشروب خوردن تو چه کمکی به بچهها میکنه؟
فیبی: چونکه من هرچی بیشتر مشروب بخورم، مشروب کمتری برای بچهها میمونه!
برادر سم: باید اونو ببخشی.
دکستر: نمیدونم چطوری.
برادر سم: فقط رهاش کن. نمیتونی با وجود تنفر توی قلبت زندهگی کنی. از داخل تو رو میخوره. باید توی زندهگیت یه کم آرامش پیدا کنی.
دکستر: اون لیاقتش رو نداره.
برادر سم: موضوع اون نیست. اگر اون تاریکی رو رها نکنی، اونم تو رو رها نمیکنه. فقط رهاش کن.
افسر منزون: من عادت داشتم که دور این بلوک دوچرخه سواری کنم. یه سگ بد ذات بود که اونجا زندهگی میکرد. باید برای آنتونی ِ مقدس دعا میخوندم تا منو نامرئی کنه. اینطوری هیچوقت آسیب ندیدم.
دبرا: فکر میکنی دعا باعث شده آسیب نبینی؟
افسر منزون: آره. دعا و البته یه کم اسپری فلفل دستساز!
الینا: میدونی که میتونی در مورد جرمی با من صحبت کنی.
بانی: نیازی به این کار ندارم.
الینا: باید در موردش حرف بزنی. اون اذیتت کرده. منم از دستش عصبانیام.
بانی: از دست داداش کوچیکت عصبانی هستی، یه کم سرش داد میزنی، بهش درس زندهگی میدی، اما واقعن نمیتونی اونقدری که من از دستش عصبانی هستم عصبانی باشی.نبایدم باشی. اون برادرته.
فارست: نمیدونم حق با مامان بود یا ستوان دن. من نمیدونم که هرکدوم از ما سرنوشتی داریم یا اینکه همهی ما به شکلی تصادفی روی یه نسیم شناوریم. به نظر من هر دوتا درستن. شاید هردو همزمان دارن اتفاق میافتن.
فارست: با من ازدواج میکنی؟ من شوهر خوبی میشم جینی.
جینی: میشی فارست.
فارست: ولی تو با من ازدواج نمیکنی.
جینی: تو نمیخوای با من ازدواج کنی.
فارست: چرا دوستم نداری جینی؟ من آدم باهوشی نیستم ولی میدونم عشق چیه.
اولیویا: پس تو در سال98 رفتی هاروارد؟
لوید: آره. یکی از بهترین دوران زندهگیم بود. داشتم دکترا میگرفتم. یک آپارتمان خوشگل بالای یه سیگار فروشی داشتم.
اولیویا: لویت و پیرس؟
لوید: آره خودشه!
اولیویا: من قرار بود سال98 برم هاروارد و قرار بود توی ساختمون بغلی زندهگی کنم.
لوید: پس چرا نکردی؟
اولیویا: چون مارک توی اداره استخدام شد و قرار شد به لس آنجلس منتقل بشه و من تصمیم گرفتم که با اون باشم.
لوید: زنم اومد توی اون آپارتمان زندهگی کنه و اینطور شد که همدیگه رو شناختیم.
اولیویا: پس اگر من رفته بودم اونجا احتمالن همدیگه رو میدیدیم.
لوید: تا حالا چیزی راجع به تفسیر دنیاهای چندگانه شنیدی؟ فیزیکدانی به نام "هیو اورت" در دههی50 اختراعش کرد. ایدهش اینه که هر چیزی که ممکن بود در گذشتهمون اتفاق بیفته در یک دنیای دیگه اتفاق افتاده. تمام تصمیم های متفاوت و انتخاب هایی که کردی در یک دنیای دیگه اتفاق میافتن. اگه تئوریش رو قبول کنی، در یک دنیای دیگه تو واقعن رفتی هاروارد و ما همدیگر رو دیدیم.
عیسا مسیح: شما این حرف رو شنیدید که میگن "باید همسایهتون رو دوست داشته باشید و از دشمنتون متنفر باشید"؟ اما من میگم: دشمنانتون رو دوست بدارید و برای اونهایی که اذیتتون کردند دعا کنید. برای اینکه اگر شما فقط اونهایی که دوستتون دارند رو دوست باشید، چه ثوابی در این کار هست؟
جان: من همیشه به اعداد ایمان داشتم. به معادلات و منطق و برهان که منجر به دلیل و خرد میشن. اما بعد از یک عمر زندهگی و سر و کار داشتن با این مقولات، سؤال میکنم: چه چیزی واقعن منطق است؟ چه کسی دلیل و خرد را قضاوت میکند؟ جست و جو و تلاش من مرا از میان مرز های فیزیک، متافیزیک و توهم عبور داد و در بازگشت، من مهم ترین کشف همه ی دوران حرفه ایم را کردم، مهم ترین کشف زندهگیم. فقط در معادلات پر رمز و راز عشق است که هر دلیل و خردی میتواند یافت شود.
اگر من امشب اینجام، فقط از توست. تو دلیل ِ بودن من هستی. تو همه ی دلیل های من هستی.از تو متشکرم.